م بامداد هستم،متولد سال 1351...
فکر کردم در مورد خودم چه بنویسیم.چیزی پیدا نکردم که قابل عرض باشد.فقط رسیدم به این مصراع:
مانده‌ ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا ...
اگر تصور میکنید شکسته نفسی میکنم ، لطفی است که در حق من می نمایید.اگر هم حالتان از این همه شکسته نفسی بهم خورده است،شعر جناب مولوی را (با اندکی تغییر در ترتیب ابیات منتخب)بخوانید تا حالتان خوش شودو البته این غزل وصف الحال بنده نیز هست:


چه کَسم من چه کَسم من که بسی وسوسه مندم
گَه از آن سوی کشندم گَه از این سوی کشندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرَندم

نفَسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفَسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفَسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفَسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفَسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفَسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

مگر اِستاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحُوسیش بگِریَم به سَعودیش بخندم

به سَما و به بُروجش به هُبوط و به عُروجش
نفسی همتَک بادم نفسی من هَلپندم