گاهی وقتها فکر میکنم کمتر دانستن باعث میشود خیلی بیشتر به آدم خوش بگذرد.
اگرچه معتقدم هرچه آدم کمتر و مسایل اساسی تر را بداند و بیشتر عمل کند(عملگرا) باشد بهره بیشتری از زندگی میبرد و امکان و احتمال موفقیت او بیشتر هم میشود.
برای همین است که این پرسش را بارها برای خودم مطرح کرده ام که آیا همه آدمها در جستجوی دلیل "زیستن" و در جستجوی "چگونه زیستن" هستند یا نه؟
آنچه امروزه بعنوان آثار مکتوب از گذشته دور به ما رسیده گواهی میدهد که در تاریخ حیات انسان روی این کره خاکی چنین دغدغه ای وجود داشته است،با اهداف و برنامه های مختلف.از فلسفه لذت گرایی تا زهدگرایی و مکتبهای فکری متعدد که سعی در ارایه تعریفی از هدف زندگی و چگونگی دستیابی به آنها را سرلوحه فعالیت خویش قرار داده اند.
این بستگی به سبک و سیاق فکری و همچنین سلایق ما دارد که در جستجوی چه هدفی و در ادامه به سمت و سوی چه مکتب یا فلسفه ای کشیده بشویم که نقض و حضور آن در زندگی ما پررنگ تر باشد.
بطور کلی ما با دو مساله در این خصوص مواجه هستیم:
1-گرایشات دینی که به اعتقاد رهبران و پیروانشان ریشه در "تعالیم آسمانی و معنوی و مقدس" دارند.
2-گرایشات فلسفی که مبنای آن "تعقل و تفکر"و محصول "خردورزی" انسان است.

البته حتما میتوانیم در جوامع بشری به باورهایی برسیم که اموری بینابین این دو مورد باشند یا به لحاظ موضوعی و محتوایی بتوان پیوندی با یکی از دو مورد ذکر شده برقرار کرد.
آنچه اهمیت دارد و قابل توجه میباشد نفس تلاش بشر در طول این تاریخ روایت شده با آثار به جا مانده در فهم حقیقت هستی و نقش خودش در جهان و پرداختن به موضوع "چگونه زیستن" است.